مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

472

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و هفتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عجوز گفت كه : انسيان را با جنيان چه نسبت ؟ سيف الملوك گفت : اى خاتون ، من غلام توام و با تو عهد كنم كه با ديگرى نگاه نكنم و زود خواهى ديد كه پيمان من درست و عهد من استوار است . عجوز ساعتى سر به زير انداخته ، بفكرت فرورفت . آنگاه سر بر كرده ، گفت : اى جوان نكوروى آيا عهد و پيمان نگاه خواهى داشت يا نه ؟ سيف الملوك گفت : اى خاتون ، به كسى كه آسمان برافراشته و زمين بگسترده كه من عهد نگاه دارم . عجوز گفت : من نيز حاجت تو روا كنم . و لكن اكنون بتفرج باغ شو و از ميوه‌هاى آنجا بخور كه در دنيا چنان ميوه‌ها يافت نشود . تا من كسى بسوى پسر خود ، شهيال بفرستم و او را حاضر آورده ، در اين كار با او حديث گويم . اميدوارم كه مخالف من نكند و بديع الجمال را به تو تزويج بكند . سيف الملوك چون اين بشارت بشنيد ، خرسند گشت و عجوز را سپاس گفت و دست و پاى او را ببوسيد از نزد او بيرون آمده ، بتفرج باغ بگرائيد . و اما عجوز ، روى بكنيزك كرده ، به او گفت : بيرون رو و فرزند من ، شهيال را در هرجا يا بى ، بنزد من حاضر آور . كنيزك بجستجوى ملك شهيال بيرون رفت . او را پديد آورده ، در نزد عجوز آورد . عجوز را كار بدينجا رسيد . اما سيف الملوك در باغ تفرج همىكرد كه ناگاه پنج تن از طايفهء جان كه از قوم ملك ازرق بودند ، او را بديدند و گفتند كه : اين كشندهء پسر ملك ازرق است . بدين مكان چگونه آمده ؟ پس ايشان با يكديگر گفتند : بايد كه بر وى حيلتى كنيم . پس از آن نرم‌نرم بسوى او برفتند و در نزد او نشسته ، با او گفتند : اى جوان نكوروى ، در كشتن پسر ملك ازرق و خلاص دادن دولت خاتون ، كارى بجا و نيكو كردى . كه او پليدكى بود غدار و بدولت خاتون ، مكر و كيد كرده بود . اگر تو او را خلاص نميكردى ، هرگز ره بنجات نمىبرد . اكنون بازگوى كه او را